دل‌نوشته یک اصغر نعیمی درباره وطن و دلاوران جنگ

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، یک کارگردان سینما در نوشتاری با مرور خاطرات کودکی خود و یادی از محمد نوری و شهید احمد کاظمی، از وطن و آرمان سخن گفت.

اصغر نعیمی متنی با عنوان «قهرمانان وطن» نوشته، که در آن گفته است: 

«وسط انفجارها، از میان دودی که افق را تیره کرده، از دور، خیلی دور، صدای محمد نوری به گوش می‌رسد که آرام و دلنشین می‌خواند:

“در روح و جان من می‌مانی ای وطن

به زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزد

شرح این عاشقی ننشیند در سخن

که بهر عشق والای تو همه جهان نیرزد”

با این صدا من پرتاب می‌شوم به کودکی هرگز نداشته‌ام، صدای مارش نظامی عملیات از رادیوی کوچک خانه به گوش می‌رسد، زمستان سردی است و پدر خانه نیست، پدر مدت‌هاست که خانه نیست. می‌گویند او بین همسر و فرزندانش و جبهه، جبهه را انتخاب کرده، پدرم به مادرم گفته از این عملیات که برگردد برای مدتی پیش ما در تهران خواهد ماند، اما مادرم می‌داند این قول او هرگز عملی نخواهد شد. مادرم می‌گوید، پدرتان به “تکلیف” خود عمل کرده.

کودکی ما، من، برادر، خواهر کوچک‌ترم و خیلی‌ کودکان دیگر در جنگ گذشت، بدون سایه پدر بر سر. پدر خیلی بچه‌ها از آن جنگ بر نگشتند، پدر من و دیگرانی هم برگشتند با زخم و ترکش‌هایی در تن، اما با روحی بزرگ.

حالا هم جنگ است. به پدرم نگاه می‌کنم، این ایام دل‌گرفته است. کمتر حرف می‌زند و بیشتر نماز می‌خواند. گاه می‌بینم سر نماز گریه می‌کند. می‌دانم دلتنگ است. دلتنگ رفقا و همرزم‌های رفته‌اش.

من گریه پدرم را سر مزار برادرش ندیدم، اما وقتی خبر شهادت حاج احمد کاظمی را شنید، دیدم که اشک صورتش را خیس کرد. پدرم حاج احمد را از برادرش بیشتر دوست داشت.

بچه که بودم گاهی از پدرم دلخور می‌شدم که چرا خانه نیست و به جای ما جبهه را انتخاب کرده. اما بعدها وقتی بزرگ‌تر شدم به او حسودیم می‌شد، وقتی در مسیر زندگی و انتخاب‌های آن فهمیدم چقدر سخت است عقیده داشتن و هزینه دادن بابت این عقیده، وقتی فهمیدم آرمان یعنی چه و توانستم دشواری آرمان‌خواهی و پایمردی بر سر آن را درک کنم. وقتی دریافتم “انسان دشواری وظیفه است.”

الان هم نمی‌دانم چرا دارم درباره او می‌نویسم، فقط این را می‌دانم که پیوند عمیق‌ نسل آن‌ها، این نسل قهرمانان، با مفهوم وطن و با معنای حقیقی عشق، ایمان و انسان مرا شدیدا متاثر می‌کند.

دلم برای حاج احمد، برای خنده‌های نجیبانه او وقتی به دیدار پدرم میامد، برای دل‌نگرانی‌هایش درباره مشکلات جانبازان و رزمنده‌های قدیمی وسط همه مسئولیت‌ها و مشغله‌هایش خیلی تنگ شده، چقدر این روزها جای او خالی است.

به آخرین دیدار با پدرم، وقتی برای تبریک سال نو به دیدنش رفته بودم، فکر می‌کنم. اواخر شب بود که دیدم کنار پنجره ایستاده و به دود ناشی از انفجاری شدید در دور دست‌ها خیره است. برای آنکه حال و احوالش را عوض کنم در موبایلم گشتم و موزیکی که می‌دانستم دوست دارد را پخش کردم.

در میان صدای گوشخراش عبور جنگنده‌ها و انفجارهای پی در پی، صدای محمد نوری فضای خانه را پر کرد.

“ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده‌ایم

ما برای بوسیدن خاک سر قله‌ها، چه خطرها کرده‌ایم، چه خطرها کرده‌ایم.”

من پدرم را نگاه کردم که پشت به من ایستاده و به افق که همچنان پر از دود و غبار جنگ و انفجار بود نگاه می‌کرد. صدای محمد نوری همچون ابری لطیف فضای خانه را پر کرده بود:

“ما برای آن‌که ایران خانه خوبان شود

رنج دوران برده‌ایم، رنج دوران برده‌ایم.”

…و من دیدم که شانه‌های لاغر و نحیف پدرم می‌لرزد و صدای محمد نوری هنوز می‌آمد که می‌خواند:

“ما برای آن‌که ایران گوهری تابان شود

خونِ دل‌ها خورده ایم، خونِ دل‌ها خورده ایم…”»/ایسنا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا